با بستر خاکها هم آغوشم کن
حالا که سفید بختی ام در کف توست
با دست خودت بیا کفن پوشم کن
لب های دو مست دور از چشم همه
دل بود که بین لب من با لب تو
شد دست به دست دور از چشم همه
آن گفت که علت تباهی هستی
هر کس که به تو رسید حرفی زد و رفت
ای عشق یتیم سر راهی هستی
یک جام پر از شراب کن شعر مرا
با اشک بیا در این دو بیت آب ببند
اندازه ی یک کتاب کن شعر مرا
از گریه ی مستانه می ناب بکش
یک شعر برای چشم مستت گفتم
با اشک رباعی مرا آب بکش
چشمان تو گفتم به سرم خواب افتاد
گفتم که حرام است عیاذا بالله
حرف لبت آمد دهنم آب افتاد
من همون ابر بهاری ام که هر شب هر چی گریه میکنم تموم نمی شم
مث موجی که به دریا بر می گرده به تو می رسم ولی آروم نمی شم
مونده تار موی تو روی لباسم حالا دیگه جون من به مویی بنده
تا قرار بعدیمون قرار ندارم حتی قاب عکستم بهم می خنده
اون نگاه بازیگوش و سرسریت محرم اشک منه
شبنم گلای روی روسریت نم نم اشک منه
*****
سایه ی نگاهت از سرم زیاده نکنه یه وخ برا تو کم بذارم
باید این بار واسه این عشق زمینی تو مسیر آسمون قدم بذارم
پیش پات از همه دنیا دس کشیدم تو رو با درد دلام تنها گذاشتم
طفلکی دلم یه قدری گوشه گیره دلم و گوشه ی چشمت جا گذاشتم
اون نگاه بازیگوش و سرسریت محرم اشک منه
شبنم گلای روی روسریت نم نم اشک منه
بین من وتو چی گذشت فقط تو میدونی و من
پیر شدم به پای تو رو دست من جوون شدی
شبیه من بودی ولی شبیه این و اون شدی
خونۀ قلبت خیلی شلوغه
خنده و گریه ات هردو دروغه
هرجا میخوای بری برو نوبت ما هم میرسه
کوه به کوه نمیرسه آدم به آدم میرسه
یه شب تو میمونی و من شاهنامه آخرش خوشه
تو این نبرد تن به تن یکی خودش رو میکشه
خونۀ قلبت خیلی شلوغه
خنده و گریه ات هردو دروغه
زمستان ۹۰
تنظیم حبیب خزایی فر
صدای مهدی زنگنه
http://s2.picofile.com/file/7160334080/01_Track_1.mp3.htmlهدی
بنویسید که جز خون خبری نیست که نیست
به تن این همه سردار سری نیست که نیست
بنویسید که خورشید به گودال افتاد
و پس از شام غریبان سحری نیست که نیست
آتش از بال و پر سوخته جان میگیرذ
زیر خاکستر ما بال و پری نیست که نیست
یک نفر سمت مدینه خبرش را ببرد
پس از این ام بنین را پسری نیست که نیست
یا به آن مادر سرگشته بگویید: نگرد!
چون ز گهواره ی اصغر اثری نیست که نیست
تازیانه به تسلای یتیمی آمد
تازه فهمید که دیگر پدری نیست که نیست
پاییز 88